یک اسفند ماه دیگه ميگذره از بودنم ،
یه تولد دیگه...یا یک قدم نزدیکتر به مرگ...
هر سال كه گذشت ،از آدما دورتر شدم
كادوهاي تولد كم شد!
آدماي بد ديدم!
آدماي خوب ديدم!
غم ديدم...
دردو ، قلبم با تمام وجود حس كرد...
تنهايي رو بلد شدم اما واسم عادت نشدُ هنوزم وقتي
تو خيابونا تنها با هنذفري و آدامس خرسي قدم ميزنم.
لبخند مياد رو صورتم .
من ياد گرفتم تنهايي خوبه...
من ياد گرفتم با داشته هام زندگي كنم...
من ياد گرفتم وقتي كه دلم گرفت
برم سراغِ شمعدوني هام
ياد گرفتم اونايي كه ميگن ميمونن ، ميرن!
اونايي كه چيزي هم نميگن بالاخره يه روزي ميرن!
با رفتنِ يه سري آدما از زندگيم باورام هم رفت!
اما باوراي جديد ساختم
لبخنداي جديد زدم
من ياد گرفتم زندگي كنم...
حتی شده با درد!
تو تنها كسي هستي كه هميشه بوديُ نديدمت
تو تنها كسي هستي كه هرگز تركم نكرد...
خودم ؛ تولدت مُبارك ...
برچسبها:
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: